زانک جان محدثست و عشق قدیم هرگز این در وجود آن نرسید
عشق جانان چو سنگ مقناطیس جان ما را به قرب خویش کشید
باز جان را ز خویشتن گم کرد جان چو گم شد وجود خویش بدید
بعد از آن باز با خود آمد جان دام عشق آمد و در او پیچید
شربتی دادش از حقیقت عشق جمله اخلاص ها از او برمید
این نشان بدایت عشق است هیچ کس در نهایتش نرسید
992
خسروانی که فتنه ای چینید فتنه برخاست هیچ ننشینید
هم شما هم شما که زیبایید هم شما هم شما که شیرینید
همچو عنبر حمایلیم همه بر بر سیمتان که مشکینید
لذتی هست با شما گفتن هم شما داد جان مسکینید
نشوم شاد اگر گمان دارم که گهی شاد و گاه غمگینید
بل که بر اسب ذوق و شیرینی تا ابد خوش نشسته در زینید
شاهدان فانی و شما جمله با لب لعل و جان سنگینید
در صفای می شهان دیدیم که شما چون کدوی رنگینید
در بهشتی که هر زمان بکریست مرد آیید اگر نه عنینید
تبریزی شوید اگر در عشق بنده شمس ملت و دینید
993
زان ازلی نور که پرورده اند در تو زیادت نظری کرده اند
خوش بنگر در همه خورشیدوار تا بگذارند که افسرده اند
سوی درختان نگر ای نوبهار کز دی دیوانه بپژمرده اند
لب بگشا هیکل عیسی بخوان کز دم دجال جفا مرده اند
بشکن امروز خمار همه کز می تو چاشنیی برده اند
درده تریاق حیات ابد کاین همگان زهر فنا خورده اند
همچو سحر پرده شب را بدر کاین همه محجوب دو صد پرده اند
بس کن و خاموش مشو صدزبان چونک یکی گوش نیاورده اند
994
دوست همان به که بلاکش بود عود همان به که در آتش بود
جام جفا باشد دشوارخوار چون ز کف دوست بود خوش بود
زهر بنوش از قدحی کان قدح از کرم و لطف منقش بود
عشق خلیلست درآ در میان غم مخور ار زیر تو آتش بود
سرد شود آتش پیش خلیل بید و گل و سنبله کش بود
در خم چوگانش یکی گوی شو تا که فلک زیر تو مفرش بود
رقص کنان گوی اگر چه ز زخم در غم و در کوب و کشاکش بود
سابق میدان بود او لاجرم قبله هر فارس مه وش بود
چونک تراشیده شده ست او تمام رست از آن غم که تراشش بود
هر کی مشوش بود او ایمنست گر دو جهان جمله مشوش بود
مفخر تبریز تو را شمس دین شرق نه در پنج و نه در شش بود
995
دیدن روی تو هم از بامداد درد مرا بین که چه آرام داد
در دل عشاق چه آتش فکند جانب اسرار چه پیغام داد
اس ام اس احساسی...
ما را در سایت اس ام اس احساسی دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: morad
بازدید: 75
تاريخ: سه
شنبه
7 خرداد
1392 ساعت: 12:18