اس ام اس احساسی

خرید بک لینک
زانک جان محدثست و عشق قدیم هرگز این در وجود آن نرسید عشق جانان چو سنگ مقناطیس جان ما را به قرب خویش کشید باز جان را ز خویشتن گم کرد جان چو گم شد وجود خویش بدید بعد از آن باز با خود آمد جان دام عشق آمد و در او پیچید شربتی دادش از حقیقت عشق جمله اخلاص ها از او برمید این نشان بدایت عشق است هیچ کس در نهایتش نرسید 992 خسروانی که فتنه ای چینید فتنه برخاست هیچ ننشینید هم شما هم شما که زیبایید هم شما هم شما که شیرینید همچو عنبر حمایلیم همه بر بر سیمتان که مشکینید لذتی هست با شما گفتن هم شما داد جان مسکینید نشوم شاد اگر گمان دارم که گهی شاد و گاه غمگینید بل که بر اسب ذوق و شیرینی تا ابد خوش نشسته در زینید شاهدان فانی و شما جمله با لب لعل و جان سنگینید در صفای می شهان دیدیم که شما چون کدوی رنگینید در بهشتی که هر زمان بکریست مرد آیید اگر نه عنینید تبریزی شوید اگر در عشق بنده شمس ملت و دینید 993 زان ازلی نور که پرورده اند در تو زیادت نظری کرده اند خوش بنگر در همه خورشیدوار تا بگذارند که افسرده اند سوی درختان نگر ای نوبهار کز دی دیوانه بپژمرده اند لب بگشا هیکل عیسی بخوان کز دم دجال جفا مرده اند بشکن امروز خمار همه کز می تو چاشنیی برده اند درده تریاق حیات ابد کاین همگان زهر فنا خورده اند همچو سحر پرده شب را بدر کاین همه محجوب دو صد پرده اند بس کن و خاموش مشو صدزبان چونک یکی گوش نیاورده اند 994 دوست همان به که بلاکش بود عود همان به که در آتش بود جام جفا باشد دشوارخوار چون ز کف دوست بود خوش بود زهر بنوش از قدحی کان قدح از کرم و لطف منقش بود عشق خلیلست درآ در میان غم مخور ار زیر تو آتش بود سرد شود آتش پیش خلیل بید و گل و سنبله کش بود در خم چوگانش یکی گوی شو تا که فلک زیر تو مفرش بود رقص کنان گوی اگر چه ز زخم در غم و در کوب و کشاکش بود سابق میدان بود او لاجرم قبله هر فارس مه وش بود چونک تراشیده شده ست او تمام رست از آن غم که تراشش بود هر کی مشوش بود او ایمنست گر دو جهان جمله مشوش بود مفخر تبریز تو را شمس دین شرق نه در پنج و نه در شش بود 995 دیدن روی تو هم از بامداد درد مرا بین که چه آرام داد در دل عشاق چه آتش فکند جانب اسرار چه پیغام داد
اس ام اس احساسی...

ما را در سایت اس ام اس احساسی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: morad بازدید: 75 تاريخ: سه شنبه 7 خرداد 1392 ساعت: 12:18

پس ز نومیدی بود کان کور بر درها رود داروی دیده نجوید جمله ذکر نان کند این سخن آبیست از دریای بی پایان عشق تا جهان را آب بخشد جسم ها را جان کند هر که چون ماهی نباشد جوید او پایان آب هر که او ماهی بود کی فکرت پایان کند گر به فقر و صدق پیش آیی به راه عاشقان شمس تبریزی تو را همصحبت مردان کند 730 اینک آن مرغان که ایشان بیضه ها زرین کنند کره تند فلک را هر سحرگه زین کنند چون بتازند آسمان هفتمین میدان شود چون بخسپند آفتاب و ماه را بالین کنند ماهیانی کاندرون جان هر یک یونسیست گلبنانی که فلک را خوب و خوب آیین کنند دوزخ آشامان جنت بخش روز رستخیز حاکمند و نی دعا دانند و نه نفرین کنند از لطافت کوه ها را در هوا رقصان کنند وز حلاوت بحرها را چون شکر شیرین کنند جسم ها را جان کنند و جان جاویدان کنند سنگ ها را کان لعل و کفرها را دین کنند از همه پیداترند و از همه پنهان ترند گر عیان خواهی به پیش چشم تو تعیین کنند گر عیان خواهی ز خاک پای ایشان سرمه ساز زانک ایشان کور مادرزاد را ره بین کنند گر تو خاری همچو خار اندر طلب سرتیز باش تا همه خار تو را همچون گل و نسرین کنند گر مجال گفت بودی گفتنی ها گفتمی تا که ارواح و ملایک ز آسمان تحسین کنند 731 پیش از آن کاندر جهان باغ و می و انگور بود از شراب لایزالی جان ما مخمور بود ما به بغداد جهان جان اناالحق می زدیم پیش از آن کاین دار و گیر و نکته منصور بود پیش از آن کاین نفس کل در آب و گل معمار شد در خرابات حقایق عیش ما معمور بود جان ما همچون جهان بد جام جان چون آفتاب از شراب جان جهان تا گردن اندر نور بود ساقیا این معجبان آب و گل را مست کن تا بداند هر یکی کو از چه دولت دور بود جان فدای ساقیی کز راه جان در می رسد تا براندازد نقاب از هر چه آن مستور بود ما دهان ها باز مانده پیش آن ساقی کز او خمرهای بی خمار و شهد بی زنبور بود یا دهان ما بگیر ای ساقی ور نی فاش شد آنچ در هفتم زمین چون گنج ها گنجور بود شهر تبریز ار خبر داری بگو آن عهد را آن زمان کی شمس دین بی شمس دین مشهور بود 732 دی میان عاشقان ساقی و مطرب میر بود در هم افتادیم زیرا زور گیراگیر بود عقل باتدبیر آمد در میان جوش ما در چنان آتش چه جای عقل یا تدبیر بود در شکار بی دلان صد دیده جان دام بود وز کمان عشق پران صد هزاران تیر بود آهوی می تاخت آن جا بر مثال اژدها بر شمار خاک شیران پیش او نخجیر بود دیدم آن جا پیرمردی طرفه ای روحانیی چشم او چون طشت خون و موی او چون شیر بود دیدم آن آهو به ناگه جانب آن پیر تاخت چرخ ها از هم جدا شد گوییا تزویر بود کاسه خورشید و مه از عربده درهم شکست چونک ساغرهای مستان نیک باتوفیر بود روح قدسی را بپرسیدم از آن احوال گفت بیخودم من می ندانم فتنه آن پیر بود شمس تبریزی تو دانی حالت مستان خویش بی دل و دستم خداوندا اگر تقصیر بود 733 ذره ذره آفتاب عشق دردی خوار باد مو به موی ما بدان سر جعفر طیار باد ذره ها بر آفتابت هر زمان بر می زنند هر که این بر خورد از تو از تو برخوردار باد هر کجا یک تار مویت بر هوس سر می نهد تار ما را پود باد و پود ما را تار باد در بیابان غم از دوری دارالملک وصل چند غم بردار بودستم که غم بر دار بود
اس ام اس احساسی...

ما را در سایت اس ام اس احساسی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: morad بازدید: 75 تاريخ: دوشنبه 6 خرداد 1392 ساعت: 13:49

صفحه بندی